« June 2007 | صفحهی اصلی | August 2007 »
هفته قبل با آقای مسعود عطائی نویسنده وشاعر معاصر در برلین آشنا شدم. و مهمتر از همه با آثار ایشان.
این هم شعر زیبای این هنرمند از مجموعهء اشعار کتاب "فصل خاموشی" با نام
یاغی
نمی خواهم آن زندگی را که چون روز خاموش
شب و روز یکسان روان است،
و یا همچو مرداب بی عشق و جانست.
من آن زندگی را گرامی شمارم
که راهی بلاخیز و مشگل بپوید،
چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد.
نمی خواهم آن زندگی را که چون مرغ خانه، به امید دانه،
نگاهش بدست کسی بسته باشد
و در شامگاهان درون قفس
بی هوا و هوس خسته باشد
و یا همچو کرکس برد لاشه نیم خورده به خانه.
من آن زندگی را ستایم که فاخر چو شهباز
دلیل و سرافراز، به بی انتهای دل آسمان پر گشاید،
و گرهم شود سرنگون او، به غلتطد به خون او،
شود راهش افسانهء ماکیان ها
من آن زندگی را نخواهم که گمنام آید و گمنام ماند
و گمنام چو بچه ماهی بمیرد.
نه ، هرگز!
ولی دوست دارم که چون قوی زیبا
"زآغوش دریا آید، شبی هم در آغوش دریا بمیرد"
من آن نیستم کز سر مصلحت سر به درگاه مصلحت گذارم
و یا از غم نان نیایش کنم ناکسی را
و یا گل بنامم خسی را.
نی ام گوسفندی که از ترس جان
سر به زیر افکنم، ناسزا بشنوم، چوب بر تن خورم
خوار و شرمنده زار.
من آن یاغی ام، کز سرش سر بلندانه سر می کشد دار!
مگو با من از صبر و فرزانگی، من نه آنم
که همچون علف هرزه رویم،
و همچون حبابی بر آبی بمیرم.
من آن تک درختم به صحرا
که بیمی ندارم زتوفان چو بر شاخه هایم نشانه هایی ز برگست
مگو با من از صبر!
چو صبر همسایهء نیستی،
صبر مرگ است!
ا