« June 2007 | صفحه‌ی اصلی | August 2007 »

July 31, 2007

ِDienstag

100_0811.jpg 

سه شنبه

July 28, 2007

die Wehmut

100_0816.jpg

افسردگی

July 25, 2007

widersprechen

100_0814.jpg

اعتراض کردن

July 19, 2007

die Anmut

100_0812.jpg

ملاحت

July 14, 2007

verzichten

100_0821.jpg

صرف نظر کردن

July 12, 2007

das Fräulein

100_0813.jpg

دوشیزه

July 8, 2007

یاغی

100_0820.jpg

هفته قبل با آقای مسعود عطائی نویسنده وشاعر معاصر در برلین آشنا شدم. و مهمتر از همه با آثار ایشان.

 این هم شعر زیبای این هنرمند از مجموعهء اشعار کتاب "فصل خاموشی" با نام

 یاغی

نمی خواهم آن زندگی را که چون روز خاموش

شب و روز یکسان روان است،

و یا همچو مرداب بی عشق و جانست.

من آن زندگی را گرامی شمارم

که راهی بلاخیز و مشگل بپوید،

چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد.

نمی خواهم آن زندگی را که چون مرغ خانه، به امید دانه،

نگاهش بدست کسی  بسته باشد

و در شامگاهان درون قفس

بی هوا و هوس خسته باشد

و یا همچو کرکس برد لاشه نیم خورده به خانه.

من آن زندگی را ستایم که فاخر چو شهباز

دلیل و سرافراز، به بی انتهای دل آسمان پر گشاید،

و گرهم شود سرنگون او، به غلتطد به خون او،

شود راهش افسانهء ماکیان ها

من آن زندگی را نخواهم که گمنام آید و گمنام ماند

و گمنام چو بچه ماهی بمیرد.

نه ، هرگز!

ولی دوست دارم که چون  قوی زیبا

"زآغوش دریا آید، شبی هم در آغوش دریا بمیرد"

من آن نیستم کز سر مصلحت سر به درگاه مصلحت گذارم

و یا از غم نان نیایش کنم ناکسی را

و یا گل بنامم خسی را.

نی ام گوسفندی که از ترس جان

سر به زیر افکنم، ناسزا بشنوم، چوب بر تن خورم

خوار و شرمنده زار.

من آن یاغی ام، کز سرش سر بلندانه سر می کشد دار!

مگو با من از صبر و فرزانگی، من نه آنم

که همچون علف هرزه رویم،

و همچون حبابی بر آبی بمیرم.

من آن تک درختم به صحرا

که بیمی ندارم زتوفان چو بر شاخه هایم نشانه هایی ز برگست

مگو با من از صبر!

چو صبر همسایهء نیستی،

صبر مرگ است!

ا

                                                            

 www.massoud-atai.com