« March 2007 | صفحه‌ی اصلی | May 2007 »

April 27, 2007

مادران و دختران

Bild%20194.jpg

April 24, 2007

دست تاریک، دست روشن

Bild%20186.jpg

April 21, 2007

سنگ صبور

Bild%20172.jpg

April 17, 2007

کنیزو

Bild%20176.jpg

April 13, 2007

سووشون

Bild%20170.jpg

April 10, 2007

عقل آبی

Bild%20175.jpg

April 7, 2007

جای خالی سلوچ

Bild%20169.jpg

April 3, 2007

بامداد خمار

Bild%20167.jpg

April 1, 2007

دفترچه ممنوع

Bild%20177.jpg

امسال کتابی از آلبا دسس په دس  با نام دفترچه ممنوع خواندم و لذت بردم. دوست دارم شما هم قسمتی ازکتاب را بخوانید.

می خواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ولی هرکس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است.

می خواهم حقیقت را اعتراف کنم بگویم از لحظه ای که گوئیدو ازمن تقاضا کرد با او به ونیز بروم

 تصمیم گرفتم دعوتش را قبول کنم . ولی هرگز جرات نکردم حتی در این دفترچه هم به آن اعتراف

کنم، چون در این صورت باید قبول می کردم که با همه سعی و کوشش که بیست سال است برای فراموش کردن خود کرده ام موفق نشده ام.

همه چیز موقعی شروع شد که این دفترچه براق و سیاه را که شباهت بچه زالو دارد در زیر پالتویم گذاشتم و به خانه آوردم در حقیقت علاقه ام هم به گوئیدو از روزی شروع شد که فهمیدم می توانم چیزی را از شوهرم پنهان کنم.

حتی اگر آن چیز یک دفترچه باشد. می خواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ولی هر کس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است. از خطوط این دفترچه، از صفحات آن همیشه افکار من نوع دیگری به نظر می رسند، حتی علاقه ای که نسبت به گوئیدو دارم تقصیر را به گردن ثروت او می اندازم که برایم نقطه ضعفی است که نمی خوام قبول و بر آن غلبه کنم. می خواهم دلم را به این خوش کنم که تنها قدرتی بیگانه باعث می شود که از وظایف خود سرپیچی کنم، چون جرات ندارم اعتراف کنم که عاشق اوشده ام. به نظر می رسد قوی ترین حس من ترس است.

 

11دسامبر

 

با خواندن یادداشت های دیروزم از خودم می پرسم که نکند اخلاق و شخصیتم از روزی که شوهرم به شوخی ماما صدایم کرد عوض شده باشد؟ آن روز که او مرا به این نام خواند بسیار خوشم آمد زیرا چنین به نظرم رسید که تنها " آدم بزرک" این خانه هستم، تنها کسی که همه حقایق و تجارب زندگی را خوب فهمیده است. حس کردم وظیفه و مسئولیتی که همیشه، حتی از دوران کودکی داشته ام در من قوت می گیرد. خوشحال شدم چون می دیدم که شوهرم با وجود آنکه نزدیک پنجاه سال دارد هنوز ساده و مانند یک بچه باقی مانده است. هر وقت مرا " ماما" صدا میکند با لحنی ملایم و در عین حال جدی جواب می دهم، با لحنی که وقتی ریکاردو بچه بود جوابش می دادم. ولی حالا می فهمم که اشتباه کرده بودم. چون برای او از وقتی که همدیگر را می شناسیم فقط والریا بودم.

 

نویسنده: آلبادسس په دس

مترجم: بهمن فرزانه