کریسمس مبارک
طبل من،
همه جا بوی کریسمس می آمد. مریم عذرا در کلیسا نشسته بود. هوا گرم بود و لباسهایم بر تنم سنگینی می کرد. پایان سال بوم سفیدی به من ارث رسیده بود که نمی دانستم با آن چکار کنم. بلاتکلیف بودم و وضع دگرگونی داشتم. از درونم صدای استخوانهایم را می شنیدم. با این حال ارثیه ام را گذاشتم روی سه پایه نقاشی تا به خواب برود من هم در کنار او خوابیدم. صدایی نمی آمد. مریم عذرا در کلیسا بود.
همه چیز از زمانی شروع شد که سعی کردم بوم سفیدم را از چهار چوب جدا کنم. اگر چه می دانستم تعدادی چوب در دستهایم باقی می ماند. دستم به اختیار خودم نبود به احترام مسیح چهارچوب بوم را به دایره چوبی تبدیل کردم و از آن طبلی ساختم شبیه طبل حلبی اوسکار. دلم می خواست با آن طبالی کنم همانطور که نقاشی می کنم. اما هرچه طبل می زدم، صدایی نمی آمد.طبلی که ضربات سبک قلمو را نمی توانست تحمل کند.شاید مسیح باید روی طبل طبالی می کرد. از دور آواز کریسمس به گوش می رسید. سه ماه، دو ماه و چهار روز بود که خوابیده بودم. با صدای کلیسا هراسان بیدار شدم. نمی دانم چرا می لرزیدم، بالشم خیس شده بود. بوی خون می آمد. خون دماغ شده بودم. تمام روز مشغولیات من شستن بالشم بودم، هرچه بالشم رامی شستم لکه اش پاک نمی شد تنها داروی آن قاب کردن روی دیوار بود. برای همین، کریسمس اولین کاری که می کنم آن را به اتاقم هدیه می دهم.