« November 2006 | صفحه‌ی اصلی | January 2007 »

December 29, 2006

طرح نه

82.jpg

December 27, 2006

طرح هشت

83.jpg

December 26, 2006

طرح هفت

84.jpg

December 23, 2006

کریسمس مبارک

طبل من،

همه جا بوی کریسمس می آمد. مریم عذرا در کلیسا نشسته بود. هوا گرم بود و لباسهایم بر تنم سنگینی می کرد. پایان سال بوم سفیدی به من ارث رسیده بود که نمی دانستم با آن چکار کنم. بلاتکلیف  بودم و وضع دگرگونی داشتم. از درونم صدای استخوانهایم را می شنیدم. با این حال ارثیه ام را گذاشتم روی سه پایه نقاشی تا به خواب برود  من هم در کنار او خوابیدم. صدایی نمی آمد. مریم عذرا در کلیسا بود.

همه چیز از زمانی شروع شد که سعی کردم بوم سفیدم را از چهار چوب جدا کنم. اگر چه می دانستم  تعدادی چوب در دستهایم باقی می ماند. دستم به اختیار خودم نبود به احترام مسیح چهارچوب بوم را به دایره چوبی تبدیل کردم  و از آن طبلی ساختم شبیه طبل حلبی اوسکار. دلم می خواست با آن طبالی کنم همانطور که نقاشی می کنم. اما هرچه طبل می زدم، صدایی نمی آمد.طبلی که ضربات سبک قلمو را نمی توانست تحمل کند.شاید مسیح باید روی طبل طبالی می کرد.  از دور آواز کریسمس به گوش می رسید.  سه ماه، دو ماه و چهار روز بود که خوابیده بودم. با صدای کلیسا هراسان بیدار شدم. نمی دانم چرا می لرزیدم،  بالشم خیس شده بود. بوی خون می آمد. خون دماغ شده بودم.  تمام روز مشغولیات من شستن بالشم بودم، هرچه بالشم رامی شستم  لکه اش پاک نمی شد تنها داروی آن قاب کردن روی دیوار بود. برای همین، کریسمس اولین کاری که می کنم آن را به اتاقم هدیه می دهم.

 

               

 

 

 

 

December 22, 2006

طرح شش

85.jpg

December 20, 2006

طرح پنج

86.jpg

December 18, 2006

طرح چهار

87.jpg

December 15, 2006

طرح سه

88.jpg

December 13, 2006

طرح دو

89.jpg

December 12, 2006

menschenrecht

طرح یک90.jpg

به مناسبت روز حقوق بشر

http://www.radiozamaneh.com/morenews/2006/12/post_367.html

December 4, 2006

سهم من

IMG_4508.jpg%20-890.jpg 

از پشت کوه قاف به دوستان آب و سایه سلامی
دختران گیس‌کمند
از شبق مشکی ترک
چرا از سال ملال
که این قناری عاشق
سکته کرد و
در قفس افتاد حال ما نمی‌پرسید!

سفر بخیر
دختران گیس‌کمند
اگر که با دل خوش
از دیار ما رفتید
آیا
هل وگلاب
برای مادربزرگ چانه لق‌لقو
بردید؟
آیا پدر بزرگ
به ما که شاعر بی وزن و قافیه هستیم
سلامی رساند و
گفت: بیژن چه می کند؟!
- آه
هیچ نگفت و  نپرسید؟
- باشد
سلام‌رسان
صد سال آزگار
زنده بماند
حتماً شما که نگفتید:
بیژن
از کار شعر
سخت پشیمان است
بیهوده شغل شریف فرش‌فروشی را
پیش خان‌عموی جوانمرگ
رها کرد و
کور و کر افتاد.
دنبال عمو زنجیرباف ور و ور
که بافت و بافت
زنجیر طلا را
و پایان کار
چشم بسته
پشت کوه قاف انداخت.

سفر بخیر دختران گیس‌کمند
افتاده‌ام به پشت کوه قاف من اکنون
از ما
به دوستان آب و سایه
سلامی.
                                                بیژن کلکی  _ آستارا 74.4.24