« April 2006 | صفحه‌ی اصلی | June 2006 »

May 31, 2006

پنجره سی

104_0446%20Kopie.jpg

May 30, 2006

پنجره بیست و نه

104-0476.jpg

May 29, 2006

پنجره بیست و هشت

104_0482%20Kopie.jpg

May 28, 2006

پنجره بیست وهفت

1030337.jpg

May 27, 2006

پنجره بیست و شش

104_0438%20Kopie.jpg

May 26, 2006

پنجره بیست و پنج

104_0433%20Kopie.jpg

May 25, 2006

پنجره بیست و چهار

104_0434%20Kopie.jpg

May 24, 2006

پنجره بیست و سه

104_0437%20Kopie.jpg

May 23, 2006

پنجره بیست و دو

104_0445%20Kopie.jpg

May 22, 2006

پنچره بیست و یک

104_0431%20Kopie.jpg

پنجره بیست

104_0432%20Kopie.jpg

May 20, 2006

پنجره نوزده

103-0365.jpg

پنجره هجده

Kopie%20von%20104_0453.jpg

May 18, 2006

پنجره هفده

103-0334.jpg

May 17, 2006

پنجره شانزده

103_0335.jpg

May 16, 2006

پنجره پانزده

103-340.jpg

May 15, 2006

پنجره چهارده

103-341.jpg

May 14, 2006

پنجره سیزده

103-0361.jpg

پنجره دوازده

103_0352.jpg

May 12, 2006

پنجره یازده

103-0360.jpg

May 11, 2006

پنجره ده

103-0357.jpg

May 10, 2006

پنجره نه

103-0358.jpg

پنجره هشت

103-0348.jpg

May 8, 2006

پنجره هفت

103-0325.jpg

May 7, 2006

پنجره شش

103-0323-3.jpg

May 6, 2006

پنجره پنج

103_0362_2.jpg

May 5, 2006

پنجره چهار

104_0492.jpg

May 3, 2006

پنچره سه

103-0359.jpg

May 2, 2006

پنجره دو

103_0355_2.jpg

May 1, 2006

پنجره یک

103-0353.jpg

 پنجره من

پنجره‌ای دارم که می‌توانم تمام دنیا را با آن ببینم. عناصر اربعه، قد سرو،  پرواز پرندگان در آسمان آبی. هرروز قسمتی از آن را با قلم‌مو  رنگ می‌کنم و خود را به دست رویاها می‌سپارم.
می‌خواهم در دورترین نقطه، آنچه را که گم کرده‌ام را پیدا کنم.
مادربزرگ می‌گفت: سرنوشت هر کسی از قبل تعیین شده و همان خواهد شد.
من در تمام دوران زندگی، تمام غم و اندوهم را در جعبه کوچک چوبی‌ام که می‌شناسیدش گذاشتم. همان جعبه چوبی را می‌گویم که در کنار پنجره‌ی پنهانی بازش می‌کردم تا راز زندگی را پیدا کنم.
به زندگی‌ام فکر می‌کنم با کوله باری از خاطره‌ها.
 آن زمان‌ها گذشت پس از روزها و ماه‌ها، نگرانی و انتظار انگار وزنه‌ای را از روی قلبم برداشتند. او مرا مثل همیشه تنها نگذاشت. گاهی او مرا صدا می‌کند، گاهی من او را. می‌گوید مرا تنها نگذار. دنیای تو، دنیای من است.
می‌دانی با او در خلوت راز نیاز می‌کنم،  با هم ارتباط خوبی داریم، همدیگر را می فهمیم  وعاشقانه زندگی می‌کنیم.  به این فکر می‌کنم که اگر روزی ما همدیگر را  از دست بدهیم چه اتفاقی خواهد افتاد.
 و حالا که به گذشته فکر می‌کنم می‌بینم خاطره‌ها در دل بیدار است با یک پنجره‌ی باز رو به فردا.