جعبهی چوبی من
جعبهی چوبی من
شاید باور نکنید جعبه چوبی کوچکی دارم قدیمی با هزاران خاطره از کودکی، نوجوانی، بلوغ، عشق، ازدواج،
مهر مادری، انقلاب، جنگ، و حالا تبعید.
جعبهام را خیلی دوست دارم به اندازه ستارهها. هر روز سری به آن میزنم که فقط ببینم سرجایش هست یا نه. وقتی بازش میکنم هیچ خاطرهای، به اندازهی جنگ دلم را نمیلرزاند؛ سایهای تلخ که کاش نبود تا کودکان بی گناه کشته نمیشدند. کاش نبود که مادران مجبور شوند انتظار بکشند و بگریند.
وقتی به سفر میروم جعبهام را نمیبرم ولی به آن فکر میکنم و از دور مراقبش هستم.
روزهای یکشنبه، صبح زود که همه خوابند سری به آن میزنم، و میگذارمش روی میز، روبروی خورشيد.
دوست ندارم تنهایی عکسهايم را ببینم. یکی یکی آنها را بیرون میگذارم. میخواهم ماندن را با تمام خوبیها و بدیها مرور کنم .اما حوصلهی یک شاپرک را هم ندارم. میدانی دوست ندارم روزی سربازی در خانهام را بزند و جعبهام را از دستم بگیرد. چون رازی در آن هست که او نمیفهمد. راز رنگها و خاطرهها.
نه،
او را در خانهام نمیخواهم
نه لباسش را
نه اسلحه اش را
نه تفکرش را
برای تو هم نمیخواهم
نه برای کودکان
نه برای مادران
نه برای زندگی
جعبهام را دوست دوست دارم به اندازه ستارگان آسمان
با یک چهره
...
عشق!
نظرها
ای پرتوِ آشنای خانگیِ خانه ای که دیگر نیست
تا دربدرِ ما
راهی نمانده...
فرصتِ صدا
که رفت....
فرصتِ نگاه را . . .
Posted by: افشين پرورش | February 20, 2006 9:53 PM
با خواندن اين نوشته که با سادگي و شيوايي بسيارنوشته شده بودهنگاميکه که نقاش وقت سفر جعبه را با خود نمي برد ولي پس از بازگشت سري به جعبه مي زند نا خودآگاه بياد شاعر افتادم:
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
Posted by: علي | May 25, 2006 6:35 PM