طرح بيست و دو
ایمان بیاوریم به فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
وناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
با لا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
_ سلام
_ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم ...
فروغ فرخزاد
نظرها
اين شعر به نظرم آشنا آمد
Posted by: فروغ فرخزاد | February 14, 2006 5:49 PM