عروسکم
عروسکم را روی زانو می گذارم و برایش حرف می زنم اما او لبهایش تکان نمی خورد. از پرنده و ماهی و پروانه برایش می گویم. می دانم که اگر من نباشم زندگی ادامه دارد. نگاهش می کنم. دستش را نوازش می کنم ولی سرد است. سردی دست او آشفته ام می کند. به خود می گویم اگر بار دیگر به احساسم پاسخ منفی دهد دیگر نمی توانم احساسی به او داشته باشم چراکه او احساس مرا نادیده گرفته، و نادیده گرفتن احساس شاید توهین به حساب آید . شاید هم یک امر عادی به حساب آید. ولی می دانی که احساس عقل نیست. در احساس شور وجود دارد. اگر یک سویه باشد در جا می زند، سکوت می کند، وشاید بمیرد. او را آرام بلند کردم و روی رختخوابم گذاشتم. نگاهم می کرد ولی مرا نمی دید. یاد اولین روزی افتادم که او را از مادرم هدیه گرفتم و او انگیزه ای بود برای زندگی من.