« طرح ده | صفحه‌ی اصلی | »

پرواز

یک پروانه سفید با چند خال رنگی روی شانههایم مینشیند.  لبخند میزنم. از دیدنش خوشحال میشوم. پیش خود فکر کردم  زیبایی او عمری دارد، بعد از مدتی پیر و پژمرده میشود و میمیرد، و مثل  دوران کودکی  آن را لای صفحههای  کتاب درسی میگذارم  که  زمان  را فراموش نکنم.  او به راحتی روی شانههایم نشسته بود و مرا در آن اتاق نامنظم انتخاب کرده بود. پروانه را سال گذشته دیده بودم،  و از آنوقت تا به حال، چند بار، و هر چند بار یکجور برایم تکرار شده است . باز به او لبخند زدم  تا بماند. اما میدانستم روح او جای دیگری است. درهر زمان دوست داشتم او مال من باشد. خیلی از پروانهها را دیدهام که در کوچهای میپیچند و گم میشوند. یاد باغ پدرم افتادم با همان گلهای دوران کودکی در باغچه کوچک، گلهای رز صورتی که هر هفته آبشان میدادم.
وقتی به اطراف نگریستم او را نیا
فتم .
اکنون او رفته بود. بله، رفته بود و پنهانی رفته بود. نخواسته بود بیش از آن با من باشد،  شاید من نتوانسته بودم  روحش را جذب کنم زیرا برای این کار باید از ریشه خود جدا شود و این ممکن نیست.
و حالا من تنها مانده بودم و او روی شانه
های دیگری. حالا به پرواز فکر میکنم که  زمانی دیگر هیچ چیز برایم زیباتر از یک پروانه نیست.

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1634

نظرها

احسنت

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)