طرح سی و دو
« January 2006 | صفحهی اصلی | March 2006 »
جعبهی چوبی من
شاید باور نکنید جعبه چوبی کوچکی دارم قدیمی با هزاران خاطره از کودکی، نوجوانی، بلوغ، عشق، ازدواج،
مهر مادری، انقلاب، جنگ، و حالا تبعید.
جعبهام را خیلی دوست دارم به اندازه ستارهها. هر روز سری به آن میزنم که فقط ببینم سرجایش هست یا نه. وقتی بازش میکنم هیچ خاطرهای، به اندازهی جنگ دلم را نمیلرزاند؛ سایهای تلخ که کاش نبود تا کودکان بی گناه کشته نمیشدند. کاش نبود که مادران مجبور شوند انتظار بکشند و بگریند.
وقتی به سفر میروم جعبهام را نمیبرم ولی به آن فکر میکنم و از دور مراقبش هستم.
روزهای یکشنبه، صبح زود که همه خوابند سری به آن میزنم، و میگذارمش روی میز، روبروی خورشيد.
دوست ندارم تنهایی عکسهايم را ببینم. یکی یکی آنها را بیرون میگذارم. میخواهم ماندن را با تمام خوبیها و بدیها مرور کنم .اما حوصلهی یک شاپرک را هم ندارم. میدانی دوست ندارم روزی سربازی در خانهام را بزند و جعبهام را از دستم بگیرد. چون رازی در آن هست که او نمیفهمد. راز رنگها و خاطرهها.
نه،
او را در خانهام نمیخواهم
نه لباسش را
نه اسلحه اش را
نه تفکرش را
برای تو هم نمیخواهم
نه برای کودکان
نه برای مادران
نه برای زندگی
جعبهام را دوست دوست دارم به اندازه ستارگان آسمان
با یک چهره
...
عشق!
ایمان بیاوریم به فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
وناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
با لا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
_ سلام
_ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم ...
فروغ فرخزاد
عروسکم را روی زانو می گذارم و برایش حرف می زنم اما او لبهایش تکان نمی خورد. از پرنده و ماهی و پروانه برایش می گویم. می دانم که اگر من نباشم زندگی ادامه دارد. نگاهش می کنم. دستش را نوازش می کنم ولی سرد است. سردی دست او آشفته ام می کند. به خود می گویم اگر بار دیگر به احساسم پاسخ منفی دهد دیگر نمی توانم احساسی به او داشته باشم چراکه او احساس مرا نادیده گرفته، و نادیده گرفتن احساس شاید توهین به حساب آید . شاید هم یک امر عادی به حساب آید. ولی می دانی که احساس عقل نیست. در احساس شور وجود دارد. اگر یک سویه باشد در جا می زند، سکوت می کند، وشاید بمیرد. او را آرام بلند کردم و روی رختخوابم گذاشتم. نگاهم می کرد ولی مرا نمی دید. یاد اولین روزی افتادم که او را از مادرم هدیه گرفتم و او انگیزه ای بود برای زندگی من.
nummer
یک پروانه سفید با چند خال رنگی روی شانههایم مینشیند. لبخند میزنم. از دیدنش خوشحال میشوم. پیش خود فکر کردم زیبایی او عمری دارد، بعد از مدتی پیر و پژمرده میشود و میمیرد، و مثل دوران کودکی آن را لای صفحههای کتاب درسی میگذارم که زمان را فراموش نکنم. او به راحتی روی شانههایم نشسته بود و مرا در آن اتاق نامنظم انتخاب کرده بود. پروانه را سال گذشته دیده بودم، و از آنوقت تا به حال، چند بار، و هر چند بار یکجور برایم تکرار شده است . باز به او لبخند زدم تا بماند. اما میدانستم روح او جای دیگری است. درهر زمان دوست داشتم او مال من باشد. خیلی از پروانهها را دیدهام که در کوچهای میپیچند و گم میشوند. یاد باغ پدرم افتادم با همان گلهای دوران کودکی در باغچه کوچک، گلهای رز صورتی که هر هفته آبشان میدادم.
وقتی به اطراف نگریستم او را نیافتم . اکنون او رفته بود. بله، رفته بود و پنهانی رفته بود. نخواسته بود بیش از آن با من باشد، شاید من نتوانسته بودم روحش را جذب کنم زیرا برای این کار باید از ریشه خود جدا شود و این ممکن نیست.
و حالا من تنها مانده بودم و او روی شانههای دیگری. حالا به پرواز فکر میکنم که زمانی دیگر هیچ چیز برایم زیباتر از یک پروانه نیست.