« January 2006 | صفحه‌ی اصلی | March 2006 »

February 26, 2006

طرح سی و دو

Bild-107-nn.gif

February 24, 2006

طرح سی و یک

Kopie-von-Bild-089-nn.gif 

February 23, 2006

طرح سی

Bild-106-nn.gif 

February 22, 2006

طرح بیست و نه

Bild-003-nn.gif 

February 21, 2006

طرح بیست و هشت

Bild-002-nn.gif

February 20, 2006

جعبه‌ی چوبی من


 جعبه
ی چوبی من

شاید باور نکنید جعبه چوبی کوچکی دارم قدیمی با هزاران خاطره از کودکی، نوجوانی، بلوغ، عشق، ازدواج،

مهر مادری، انقلاب، جنگ، و حالا تبعید.
جعبه
ام را خیلی دوست دارم به اندازه ستارهها. هر روز سری به آن میزنم که فقط ببینم سرجایش هست یا نه. وقتی بازش میکنم هیچ خاطرهای، به اندازهی جنگ دلم را نمیلرزاند؛ سایهای تلخ که کاش نبود تا کودکان بی گناه کشته نمیشدند. کاش نبود که مادران مجبور شوند انتظار بکشند و بگریند.
وقتی به سفر می
روم جعبهام را نمیبرم ولی به آن فکر میکنم و از دور مراقبش هستم.
روزهای یکشنبه، صبح زود که همه خوابند سری به آن می
زنم، و میگذارمش روی میز، روبروی خورشيد.
دوست ندارم تنهایی عکس
هايم را ببینم. یکی یکی آنها را بیرون میگذارم. میخواهم ماندن را با تمام خوبیها و بدیها مرور کنم .اما حوصلهی یک شاپرک را هم ندارم. میدانی دوست ندارم روزی سربازی در خانهام را بزند  و جعبهام را از دستم بگیرد. چون رازی در آن هست که او نمیفهمد. راز رنگها و خاطرهها.
نه،
او را در خانه
ام نمیخواهم
نه لباسش را
نه اسلحه اش را
نه تفکرش را
برای تو هم نمی
خواهم
نه برای کودکان
نه برای مادران
نه برای زندگی
جعبه
ام را دوست دوست دارم به اندازه ستارگان آسمان
با یک چهره
...
عشق!     

February 19, 2006

طرح بیست و هفت

Bild-001-nn.gif

February 18, 2006

طرح بیست و شش

Bild-114-copynn.gif

February 17, 2006

طرح بیست و پنج

105_0506-nn.gif

February 16, 2006

طرح بیست و چهار

Bild-128-nn.gif

February 15, 2006

طرح بیست وسه

Bild-133-copynn.gif

February 14, 2006

طرح بيست و دو

4-copy-2-nn.gif 

ایمان بیاوریم به فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
وناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
با لا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
_ سلام
_ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم ...
                                                                                     
                                                     فروغ فرخزاد  

February 13, 2006

طرح بیست و یک

Bild-147-nn.gif

February 12, 2006

طرح بیست

Bild-135-nn.gif

February 11, 2006

عروسکم

عروسکم  را روی زانو  می گذارم  و برایش  حرف می زنم  اما او لبهایش  تکان نمی خورد. از پرنده و ماهی و پروانه برایش می گویم.  می دانم  که اگر من نباشم زندگی ادامه دارد.  نگاهش می کنم. دستش را نوازش می کنم ولی سرد است.  سردی دست او آشفته ام  می کند.  به خود می گویم  اگر بار دیگر به احساسم پاسخ منفی دهد دیگر نمی توانم احساسی به او داشته باشم  چراکه او احساس مرا نادیده گرفته،  و نادیده گرفتن احساس شاید توهین به حساب آید . شاید هم یک امر عادی به حساب آید. ولی می دانی که  احساس عقل نیست. در احساس شور وجود دارد.  اگر یک سویه باشد در جا می زند، سکوت می کند، وشاید بمیرد. او را آرام بلند کردم و روی  رختخوابم گذاشتم.  نگاهم می کرد ولی مرا نمی دید.  یاد اولین روزی افتادم که او را از مادرم هدیه گرفتم  و او انگیزه ای بود برای زندگی من.

February 10, 2006

طرح نوزده

Bild%20090%20nn.jpg

February 9, 2006

طرح هجده

Bild-120-nn.gif

February 8, 2006

طرح هفده

Bild-121-nn.gif

February 7, 2006

طرح شانزده

Bild-105-nn.gif

February 6, 2006

طرح پانزده

Bild-112-nn.gif

February 5, 2006

طرح چهارده

Bild-117-nn.gif

February 4, 2006

طرح سیزده

105_0520-nn.gif

February 3, 2006

طرح دوازده

Bild-110-nn.gif

nummer

February 2, 2006

105_0517-nn.gif

February 1, 2006

پرواز

یک پروانه سفید با چند خال رنگی روی شانههایم مینشیند.  لبخند میزنم. از دیدنش خوشحال میشوم. پیش خود فکر کردم  زیبایی او عمری دارد، بعد از مدتی پیر و پژمرده میشود و میمیرد، و مثل  دوران کودکی  آن را لای صفحههای  کتاب درسی میگذارم  که  زمان  را فراموش نکنم.  او به راحتی روی شانههایم نشسته بود و مرا در آن اتاق نامنظم انتخاب کرده بود. پروانه را سال گذشته دیده بودم،  و از آنوقت تا به حال، چند بار، و هر چند بار یکجور برایم تکرار شده است . باز به او لبخند زدم  تا بماند. اما میدانستم روح او جای دیگری است. درهر زمان دوست داشتم او مال من باشد. خیلی از پروانهها را دیدهام که در کوچهای میپیچند و گم میشوند. یاد باغ پدرم افتادم با همان گلهای دوران کودکی در باغچه کوچک، گلهای رز صورتی که هر هفته آبشان میدادم.
وقتی به اطراف نگریستم او را نیا
فتم .
اکنون او رفته بود. بله، رفته بود و پنهانی رفته بود. نخواسته بود بیش از آن با من باشد،  شاید من نتوانسته بودم  روحش را جذب کنم زیرا برای این کار باید از ریشه خود جدا شود و این ممکن نیست.
و حالا من تنها مانده بودم و او روی شانه
های دیگری. حالا به پرواز فکر میکنم که  زمانی دیگر هیچ چیز برایم زیباتر از یک پروانه نیست.